هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی و خرید از فروشگاه

با بابا جونم اومدیم فروشگاه که خرید کنیم ؛ در اصل واسه خرید پنپرز و شیرم که تموم شده بود اومدیم و میشه گفت بقیه خرید هامون باز مربوط به خودم میشه    بابایی اونور داره با فروشنده حساب میکنه و منم از فرصت استفاده میکنم و یه چرخی توی مغازه میزنم ؛ شما هم بیاید دنبالم     با بابا جونم اومدیم فروشگاه که خرید کنیم ؛ در اصل واسه خرید پنپرز و شیرم که تموم شده بود اومدیم و میشه گفت بقیه خرید هامون باز مربوط به خودم میشه    بابایی اونور داره با فروشنده حساب میکنه و منم از فرصت استفاده میکنم و یه چرخی توی مغازه میزنم ؛ شما هم بیاید دنبالم   ای بابا آقا این جنسات چرا اینقده ...
6 آذر 1391

سخت ترین لحظات زندگی مادرم

قیافه ی منو ببینید موقعی که مامانی اول صبح میخواد منو تهنا بزاره و بره سرکار مامان نرووووووووو   قیافه ی منو ببینید موقعی که مامانی اول صبح میخواد منو تهنا بزاره و بره سرکار مامان نرووووووووو     خب اینجاست که یه نیروی کمکی میرسه و منو از دست مامان راحت میکنه تا بیشتر از این ناراحتش نکنم    بهم نخندید لطفا جای من نیستید که درک کنید چه حسی دارم اگه مامانیتون بخواد هر روز سر ساعت 7:00 صبح تا 3:40 بعد از ظهر تنهاتون بزاره اونوقت میفهمیدید من چه حسی دارم البته فقط قیافه ی من دیدن نداره > مامانی هم موقع خداحافظی با من هم این شکلی میشه   وقتی میبینم اوض...
6 آذر 1391

چند راهکار مناسب از طرف هانی قهرمان جهت موتور سواری ایمن

امشب 16 / 02 /91 ساعت 11:00 بابایی توی انباریه ؛ تعجب نکنید کاره بدی نکرده که اونجا زندانی بشه بلکه رفته یه مقدار کار برقی داره که انجام بده ؛ منو مامان هم بی خوابی به سرمون زده و رفتیم پیش بابا جونم (البته مامانی از خداشه من همین الان خوابم ببره تا طفلکی بتونه بخوابه ولی چه کنم که من هنوز ریلکسم و خواب به چشام نیومده ) راستی اینو از قبل یادم رفته بود بگم که من عاشق انباریم میدونید چرا ؟ چون موتور بابایی توشه تا دره انباری رو باز میبینم محاله ممکنه که منو توش پیدا نکنید در اینجا میخوام یه سری از ترفندهایی که بتونید خودتون رو صحیح و سالم و بی سر و صدا به پشت زین موتور باباییتون برسونید رو بهتون یاد بدم (مطمئنم همه شما بچه ها...
6 آذر 1391

هانی و بر و بچ

  این دوتا دوقلوهای خاله (احمد و حاتم ) هستند    اینم که معرف حضورتون بود (ماریه دختر دایی ) اونی هم که اون پشته منم که دارم با یه نفر کشتی میگیرم مامانی این دخترا رو که میبینه منو یادش میره بهتره خودمو به زور بندازم توی عکساشون اینم ماریه و عایشه و اما این یکی پسر خاله ی شجاعم (مومن مهربون ) ...
6 آذر 1391

هانی و کارای خطرناک

به قول بابایی برق که بازی نداره و هر وقت من میرم طرف پریزای برق بابایی منو اشد مجازات میکنه ولی وقتی بابا نیس من از فرصت استفاده میکنم و میرم واسه پریزای برق نمیدونم چرا ولی هر چی که منو ازش دور کنن بهش پیله تر میشم و تا چش بقیه رو دور میبینم میرم سراغ اون کاری که بهم میگن نکن بسم الله اینجا دارم سعی میکنم خودمو به نزدیکترین پریز برق خونه برسونم بقیه ماجرا در ادامه مطلب   به قول بابایی برق که بازی نداره و هر وقت من میرم طرف پریزای برق بابایی منو اشد مجازات میکنه ولی وقتی بابا نیس من از فرصت استفاده میکنم و میرم واسه پریزای برق نمیدونم چرا ولی هر چی که منو ازش دور کنن بهش پیله تر میشم و تا چش بقیه رو دور ...
6 آذر 1391

هانی رفته شرکت کمک مامان

من امروز همراه با مامانی اومدم شرکت ؛ البته محل کار مامان برام تازگی نداره قبلا هم اومدم برای یکی دو ساعت ولی امروز از صبح تا عصر کناره مامانی بودم خیلی خیلی خوشحال بودم و از خوشحالی هر ساعت مامانی رو بوس میکردم مامانم همکارای مهربون و خوش قلبی داره و منم که با هیچکی تعارف ندارم به همه طبقات سر زدم و باهاشون دست دادم و بازی کردم  من با اقایون راحتر از خانووما هستم  و تا یه خانمی میدیدم که داره بهم سلام میکنه رومو میکنم یه طرف دیگه و فقط دست میدادم و نگاش نمیکردم یا سرمو میگرفتم پایین آخه خیلی خجالتیم و همکارای مامان هم تا میدیدن من این حرکتو انجام میدم سریع منو توی بغل میگرفتن و ماچ میکردن و میگفتن به به چقدر با اد...
6 آذر 1391

هانی بازم کچل شد

بعد از اینکه از سرکار مامانی برگشتیم ؛ باباجون تصمیم گرفت منو ببره آرایشگاه گفت موهای سرم حسابی بلند شده و کله ی خوشگلمو بزرگ نشون میده اما مامانی گفت  هانی توی آرایشگاه اذیت میشه بزار همین جا توی خونه خودت موهاشو اصلاح کن بعد بابا دستگاه رو برداشت و گذاشت روی موهای بنده که اصلاح کنن یهو زد و همشو از ته تراشید به نظرتون زشت شدم مامانی که میگه کچلی خیلی بهم میاد و ماه شدم شما چی میگید ؟   بعد از اینکه از سرکار مامانی برگشتیم ؛ باباجون تصمیم گرفت منو ببره آرایشگاه گفت موهای سرم حسابی بلند شده و کله ی خوشگلمو بزرگ نشون میده اما مامانی گفت  هانی توی آرایشگاه اذیت میشه بزار همین جا توی خونه خودت موهاشو اصل...
6 آذر 1391

هانی و آبیاری باغچه

سلام بچه ها امروز اومدم یه کار مثبت بهتون یاد بدم میدونم که خودتون بهتر از من بلدید که کارهای خوب و مثبت انجام بدید ولی مث همیشه روش من یه چیز دیگست اگه دلتون کشیده باغچتونو آبیاری کنید و بعد یه دل سیر آب روی خودتون بریزید به عکس های زیر خوب دقت کنید       ...
6 آذر 1391